حسن حسن زاده آملى
28
خود آموز نصاب (كليات نصاب الصبيان) (فارسى)
سميد « 1 » و در مكة نان سفيد و خل سركه رغيف گرده نان بدء و ابتدا « 2 » آغاز تكرع است و وضوء آب دست و نيت عزم « 3 » * بنيه قبلة « 4 » بود كعبه چون صلوة نماز عطاس عطسه « 5 » عجف لاغرى جذام خوره « 6 » * جبان و هاع و هدان بيدل « 7 » و تسحب ناز « 8 » زنيم سند « 9 » و دعى نيز هم بذى « 10 » بيشرم * رسيل هم ره « 11 » و بعلة زن و نجى هم راز كليم همسخنست و حريف همپيشه * قرين نديم « 12 » بود همدم و شريك انباز اكيل همخور و همكاسه و سمى همنام * رفيق يار موافق عشير چه ؟ همساز « 13 » وشل ثمدغدق و ضحل و سلسل و غمجة * چو فتح و غيل و غلل « 14 » آب و سر و نجوى راز
--> ( 1 ) سميذ با ذال معجمه نيز صحيح است و به همين معنى است ( 2 ) صحيح آن درنك است تاء براى درست شدن شعر الحاق شد و اكثر اهل لغت هر دو را به آرد سفيد معنى نموده اند صحيح آن ابتداء است ( 3 ) آهنگ نمودن عزم نيز عربى است بنابر شهرت تفسير بان شده ( 4 ) هر دو بمعنى كعبه بود يعنى خانه خدا و كعبه نيز عربى است بنابر شهرت تفسير بان شده و اسقاط واو بين بنيه و قبله براى درست شدن شعر است ( 5 ) عطسه كردن كه مشهور است و آن نيز عربى است بنا بر شهرت تفسير بان شده ( 6 ) مرض مهلك مشهور ( 7 ) ترسان ( 8 ) ناز كردن ( 9 ) بروزن هند فارسى است يعنى حرام زاده و دعى نيز بمعنى حرام زاده است جمع بين نيز و هم ركيك و ناپسند است زيرا هر دو براى افاده يك معنى مىباشد با بود يكى از آنها از ديگرى بى نيازى حاصل مىشود با اين وجود در كلام فصحاء نيز ديده مىشود حافظ گويد دردم از يار است و درمان نيز هم ، دل فداى او شد و جان نيز هم ، تا آخر غزل ( 10 ) ظاهرا تفسير بذى به بيشرم مجاز است زيرا اهل لغت بذى را به بد زبان و فحش گو معنى نموده اند ( 11 ) همراه و رفيق ( 12 ) هر دو بمعنى همدم و اسقاط واو عاطفه براى ضرورت است ( 13 ) همسازگار و هم زندگانى خويش و قوم ( 14 ) هر نه تا بمعنى آب است و اندك فرق بين آنها است كه بيانش در اينجا بجا نيست بلكه در اكثر موارد اعراض از تفضيل نموديم در ثمد به سكون ميم و در غمجه بضم غين نيز صحيح است .